تبليغاتX
واعظ شهر




اذ ن وئر توی گئجه سی من ده سنه دایه گلیم

                    
ال قاتاندا سنه مشاطه تماشایه گلیم


          سن بو مهتاب گئجه سی سئیره چیخان بیر سرواول


اذ ن وئر من ده دالونجا سورونوب سایه گلیم


        منه ده باخدین او شهلا گوزوله من قارا گون


جرئتیم اولمادی بیر کلمه تمنایه گلیم


           من جهنم ده ده باش یاسدیقا قویسام سنیله


هئچ آییلمام کی دوروب جنت ماوایه گلیم


          ننه قارنیندا دا سنله اکیز اولسیدیم اگر


ایسته مزدیم دوغولوب بیرده بو دنیا یه گلیم


          سن یاتیب جنتی رویاده گورنده گئجه لر


من ده جنتده بیر قوش اوللام کی او رویایه گلیم

          قیتلیغ ایللر یاغشی تک قورویوب گوزیاشمیز


کوی عشقونده گرک بیرده مصلایه گلیم
 

          سن ده صحرایه مارال لار کیمی بیر چیخ نولی کی


منده بیر صیده چیخانلار کیمی صحرایه گلیم


          آللاهوندان سن اگر قورخمیوب اولسان ترسا


قورخورام منده دونوب دین مسیحایه گلیم


          شیخ صنعان کیمی دونقوز اوتاریب ایللرجه


سنی بیر گورمک ایچون معبد ترسایه گلیم


          یوخ صنم!آنلامادیم آنلامادیم حاشا من


بوراخیم مسجدیمی سنله کلیسایه گلیم

          گل چیخاق طور تجلایه سن اول جلوه ی طور


من ده موسی کیمی او طوره تجلایه گلیم


          شیردیر شهریارین شعری الینده شمشیر


کیم دئیه ر من بئله بیر شیرله دعوایه گلیم


 


+ نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 0:31 |





 مادر اي روياي سبز غنچه ها

مادر اي پرواز نرم قاصدک
مادر اي معناي عشق شاهپرک

 

گونه هايت کاش مهتابي نبود
تا دلم در بند بي تابي نبود

 

اي تمام ناله هايت بي صدا
مادر اي زيباترين شعر خدا





+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 1:23 |



چون نالد اين مسکين که تا رحم آيد آن دلدار را*خون بارد اين چشمان که تا بينم من آن گلزار را
 خورشيد چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم*دل حيلتي آموزدم کز سر بگيرم کار را
اي عقل کل ذوفنون تعليم فرما يک فسون*کز وي بخيزد در درون رحمي نگارين يار را
چون نور آن شمع چگل مي‌درنيابد جان و دل*کي داند آخر آب و گل دلخواه آن عيار را
جبرئيل با لطف و رشد عجل سمين را چون چشد*اين دام و دانه کي کشد عنقاي خوش منقار را
عنقا که يابد دام کس در پيش آن عنقامگس*اي عنکبوت عقل بس تا کي تني اين تار را
کو آن مسيح خوش دمي بي‌واسطه مريم يمي*کز وي دل ترسا همي پاره کند زنار را
دجال غم چون آتشي گسترد ز آتش مفرشي*کو عيسي خنجرکشي دجال بدکردار را
تن را سلامت‌ها ز تو جان را قيامت‌ها ز تو*عيسي علامت‌ها ز تو وصل قيامت وار را
ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد*آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را
ماندم ز عذرا وامقي چون من نبودم لايقي*ليکن خمار عاشقي در سر دل خمار را
شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را*صد که حمايل کاه را صد درد دردي خوار را
بينم به شه واصل شده مي از خودي فاصل شده*وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او ديوار را
باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون*منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
جاني که رو اين سو کند با بايزيد او خو کند*يا در سنايي رو کند يا بو دهد عطار را
مخدوم جان کز جام او سرمست شد ايام او*گاهي که گويي نام او لازم شمر تکرار را
عالي خداوند شمس دين تبريز از او جان زمين*پرنور چون عرش مکين کو رشک شد انوار را
اي صد هزاران آفرين بر ساعت فرخترين*کان ناطق روح الامين بگشايد آن اسرار را
در پاکي بي‌مهر و کين در بزم عشق او نشين*در پرده منکر ببين آن پرده صدمسمار را

+ نوشته شده توسط ایمان در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 11:45 |




                       



نگاهم کن آرام آرام می اید
تولدی دختری از جنس نور
تولد عشق اری
یادم هست !
ان روز که چشم به دنیای
پوچ ادمها باز کردی
چشمان تیره من به دنبال نگاه زیبای تو بود
وقلب پاک تو انگار با من بود
و صدایی که انگار در گوش اسمان می پیچید
دخترک پاک چون فرشته ها بر زمین هدیه شد
و من ارام گریستم
انگار میدانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم
و میدانستم که نگاهت روزی خرابم میکند ....
شب تولد تو بود و من
ترانه طپش های عاشق خویش را
تقدیم سال های تنهایی تو میکنم
تولدت مبارک




+ نوشته شده توسط ایمان در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 1:17 |
                                                                                                                                                 

            

              یا رب سببی ساز که یارم به سلامت *********** بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید* **** *****تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند *** آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن *****فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق**** ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا ***********کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی*** ***** بر می‌شکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم **** * بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ ********* پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت


+ نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:2 |

 


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند  چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم  رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر میزند همه را *کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبد است* چوبر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود   * که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه  که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

برین رواق زبرجد نوشته اند به زر *  که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

 ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ *که نقش جورو نشان ستم نخواهد ماند.




+ نوشته شده توسط ایمان در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:3 |


                                                                              
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق ای جان تو و جان​ها چو تن بی​جان چه ارزد خود بدن تا برده​ای دل را گرو شد کشت جانم در درو ای تو دوا و چاره​ام نور دل صدپاره​ام نشناختم قدر تو من تا چرخ می​گوید ز فن ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین  
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا گاوی خدایی می​کند از سینه سینا بیا در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا زان طره​ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا دل داده​ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا اندر دل بیچاره​ام چون غیر تو شد لا بیا دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا
                            


+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:20 |


                         


مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 22:30 |


سلام عزیزان

امشب تنی چند از دوستان برام پیام گذاشتن که با اسم وادرس وبلاگ من برای تنی چند از وبلاگ داران محترم نوشته های اهانت امیز و توهین امیز پیام گذاشتن
من از همین جا از همه ان عزیزان معذرت خواهی میکنم و امیدوارم که به بزرگی خود ببخشند
و اما یه جمله ای هم با اون دوستی دارم که با اسم من و ادرس من به دوستان من اهانت کرده
کفر چومنی گزاف اسان نبود ***محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر یک مسلمان ان هم کافر *** پس در همه دهر یک مسلمان نبود





+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:45 |



دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را* دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخي*ز باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون* نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل* هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا
اي صاحب کرامت شکرانه سلامت *روزي تفقدي کن درويش بي‌نوا را
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است* با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوي نيک نامي ما را گذر ندادند* گر تو نمي‌پسندي تغيير کن قضا را
 آن تلخ وش که صوفي ام الخبائثش خواند *اشهي لنا و احلي من قبله العذارا
هنگام تنگدستي در عيش نوش و مستي *کاين کيمياي هستي قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد *دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آيينه سکندر جام مي است بنگر *تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند *ساقي بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود *اي شيخ پاکدامن معذور دار ما را

+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 4:2 |